همچون شب ها مي گذرم در زلال شب
از دشت هاي خالي و خاموش
از پيچ و تاب گردنه ها قعر دره ها
نور چراغ ها چون خوشه هاي آتش
در بوته هاي دود
راهي ميان ظلمت شب باز مي کند
همراه من ستاره غمگين و خسته اي
در دوردست ها پرواز مي کند
باد از شکاف دامنه فرياد مي زند
من همچوباد مي گذرم روي بال شب
در هر سوي غوغاي شاخه ها و گريز درخت هاست
گاهي صداي واي کسي از فراز کوه هاي
و هوي همهمه ها دور مي شود
اي روشنايي سحر اي آفتاب پاک اي مرز جاودانگي
من به اميد وصل تو شب را شکسته ام
من در هواي عشق تو شب را شکسته ام
بهر تو دست و پا زده ام
در شکنجه شب سوي تو بال و پر زده ام در ملال شب
فريدون مشيري |